اعتراض

یادم می آید در reading کتاب انگلیسی دبیرستانمان آمده بود، به این دلیل که کودکان نمی توانند اعتراض کنند، به حقوق کم راضی هستند و توانایی تشکیل اتحادیه برای دفاع از حقوقشان را ندارند؛ پدیده ی کار کشیدن از کودکان کم سن و سال در جهان شکل گرفته است.

پدیده ای که در همین خیابان های تهران خودمان شاهد آن هستیم و صحنه های ناراحت کننده ی درس خواندن یک کودک در سرمای زمستان و پاییز و همچنین دستفروشی کودکان کم سن و سال در مترو به پدیده ی معمولی بدل شده است.

اما همانطور که از عنوان پست بر می آید، این پست را به اعتراض اختصاص داده ام و سعی کرده ام که یکی از ابعاد انسانی ما که نسبت به دیگر ابعاد کمتر رشد پیدا کرده است را مورد خطاب قرار دهم.

ادامه نوشته

شهادت امام محبوب........

مهدی و مولای ما امشب سه جا دارد عزا
گاه گوید مصطفی گه مجتبی گاهی رضا

سلام.......

میخوام یه سلام مخصوص بدم به حضرت فاطمه(س)

به بانویی که این روزها عزاداره .......پدرش ....... پسراش ...نوه هاش........میخوام این ایام رو به مادر عزادارمون تسلیت بگم........

میخوام یه سلام و عرض تسلیت بگم به امام زمان(عج) و امام جواد..... به همه ائمه که این روزا عزادارن......

میخوام امام رضا رو قسمش بدم......به مادرش فاطمه زهرا(س).....اخه میگن اماما رو اسم مادرشون حساسن...میخوام قسمش بدم به مادرش فاطمه که برا دلامون دعا کنه......و برا حاجاتمون........

تو این ایام هر کس دلش حالی گرفت برا منم دعا کنه......

و برا همه کسایی که التکاس دعا دارن.......

و مهم تر از همه برا فرج آقا امام زمان(عج)......

 

تساوی


معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسي‌ها

لواشک بين خود تقسيم می‌کردند

وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می‌زد.

برای اينکه بيخود های ‌و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پايان

تساوي‌های جبری را نشان می‌داد

با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است

از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست

هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد: اگر يک فرد انسان، واحد يک بود

آيا يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

وآن سيه چرده که می‌ناليد پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو می‌شد

حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت‌خواران از کجا آماده می‌گرديد؟

يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟

يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

يک با يک برابر نيست

                 خسرو گلسرخی ۱۳۵۴

پاونشت یک: اکثر شعر هایی که من به آنها علاقه دارم، شعرهای کلاسیک ایران است، ولی گاهی شاعرانی مانند پروین و اخوان و شعرهایی مانند بالا، مضامینی بس اجتماعی تر دارند.

پانوشت دو: با نزدیک تر شدن به بیست و دو بهمن و یادآوری دوباره انقلاب و امام؛ امیدوارم شاهد "عدالت اجتماعی و تساوی مزایا" هر چه بیشتر، برای مردم همه شهرها و روستاها باشیم.

مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ. چرا که وعده تو کردی، او بجا آورد


داشتم شبکه های سیما را عوض میکردم که به برنامه ِ ی راز (نادر طالب زاده) رسیدم : )

موضوع بحث درباره ِ ی فیلم سیصد بود و به قول خودشون داشتند به "بازخوانی نماد ها" [مثلا سیصد، یعنی سیصد سال تشکیل آمریکا]  می پرداختند.

یادم به سخنان مشابه رائفی پور افتاد.

در این سال ها غربی ها برای بازسازی تاریخ خود، فیلم ها و بازی های زیادی می سازند، از جمله اسکندر، شاهزاده پارس، سیصد، جنگ های صلیبی و هزار تا فیلم و بازی  آشنا و نا آشنای دیگر.

اما ما تنها به چند نقد بسنده کرده ایم، گفتم چند تا عکس بذارم، شاید انگیزه ای شد و چند تا فیلم هم ساختیم. 1 2 3

پانوشت: با تمام شدن کارشناسی،دارم واسه ارشد می خونم؛ دعا کنید ...

بیا ساقی ...





بیا ساقی می ما را بگردان

بدان می این قضاها را بگردان

قضا خواهی که از بالا بگردد

شراب پاک بالا را بگردان

زمینی خود که باشد با غبارش

زمین و چرخ و دریا را بگردان

نیندیشم دگر زین خورده سودا

بیا دریای سودا را بگردان

اگر من محرم ساغر نباشم

مرا لا گیر و الا را بگردان

اگر کژ رفت این دل‌ها ز مستی

دل بی‌دست و بی‌پا را بگردان

شرابی ده که اندر جا نگنجم

چو فرمودی مرا جا را بگردان

(مولانا)