ده

بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

۱.رسانه ها بدون توجه به خط و خطوطشون، مهمترین کاری که انجام میدن، بزرگنمایی همون چیزاییه که مردم دوست دارن. یعنی با استفاده از شناختی که نسبت به نقاط حساس فکر و ذهن مخاطب دارن، همون چیزی رو برجسته می کنن که مخاطب می خواد! این همون قاعده ی "برجسته سازیه".

۲. مدتیه که عنوان "مستند ظهور بسیار نزدیک است"، هم بین تیتر اخبار و هم توی موتورهای جستجوگر جایگاه ویژه ای پیدا کرده. از خبر و تحلیل بگیرید تا اظهار نظر و ... .

۳. توی این وانفسا برای من به عنوان یه دانش آموز  تنها چند سوال وجود داره:

الف) هزینه ی این کار گسترده توسط چه کسی تقبل میشه و کدوم شبکه وظیفه ی توزیع این مستند رو اون هم به صورت مویرگی به عهده داشته که  موفق شده در کمترین زمان حجم وسیعی از اون رو حتی توی کوره دهات های ایران توزیع کنه؟

ب) از کی تاحالا شعار سربازهای لبنانی، سخنرانی های افراد غیر معصوم و سیاسی، احساس های آنی آقای نویسنده و کارگردان و از این دست استدلال های خنده دار، تبدیل شدن به سندی برای اثبات نزدیکی زمان ظهور و ... ؟

ج) آیا این به اصطلاح مستند با استنادات مضحک و اعصاب خورد کنی که داره، عمل به روز شده ی "قرآن بر نیزه کردن" و فریب جماعت ناآگاه نیست؟

د) ... (بعضی سوال ها هم که اینجا و هیچ جای دیگه پرسیدنی نیست)

 

 

 

+ گفتم که الف گفت دگر هیچ مگو / در خانه اگر کس است یک حرف بس است...

نه

- مــــــــــــــــــــا -

سرمایه گذاشتیم ما، در نیزه / در تیر سه شعبه، زره و سرنیزه

شمشیر فروشی بزرگی زده ایم / باید برود این همه سر بر نیزه...

.

هشت

ویکی لیکس، شوخی یا جدی؟

توضیح در مورد ویکی لیکس اصلا ضرورتی نداره، چون توی این روزها به هر کانال تلویزیونی داخلی و خارجی که سریزنید یه بحث و تحلیلی در موردش هست، توی وبسایت های خبری هم همینطور، هرچند جراید جرات ندارن خیلی پر رنگ واردش بشن...

ویکی لیکس یک حقیقته! یک حقیقت تلخ! اما چرا الان منتشر میشه؟ دو تا دلیل ساده داره:

۱. قبل از اینکه سر گوسفند رو ببرن بهش آب میدن که بدهکارش نباشن و نگن که تشنه مرد!

۲. آدم عاقل سعی می کنه با سلاح دیگران توی جنگ برنده بشه و بازیکن خوب کسیه که بتونه توپ رو به زمین حریف بکشونه که اگه نتونست گل بزنه لااقل گل نخوره!

اینها به نظر من یعنی:

۱. این اطلاعاتی که در مورد مسایل ایران و تو قالب نامه های سران عرب منتشر شده داره حجت رو تموم می کنه که ایران برای منطقه خطر داره. بویژه فعالیت های هسته ایش.

۲. وقتی قراره بازیکنای غربی با پای عربها به ما گل بزنن، دیگه وقتشه که مارادونا رو ول کنیم و مراقب غضنفر باشیم.

۳. اگر عربها متعهد بشن که سوخت چین و کشورهای توسعه یافته آسیای جنوب شرقی رو تامین کنن  احتمالا برای همیشه از شر جنس چینی خلاص میشیم و ...

۴. همه چی آرومه و ما علی رغم اینهمه عملیات روانی و اطلاعاتی بسیار خوشبختیم.

۵. من کی ام؟ اینجا کجاست و بقیه ی ماجرا...

ادامه نوشته

هفت

افتادن توی کوزه هم حالی داره ها....

یادش به خیر یه روزایی که همین آقایون منتسب به دولت و یه جریان خاصی از اصولگرایی هی گیر میدادن به سر و سبیل و ریش و پشم اصلاح طلبا... واقعا یادش بخیر... امروز هم یه سوتی کوچولو حسابی رییسشونو برد رو آنتن... ببخونید... از این دست مسایل زیاده که آوردنش توی یه همچین جایی خارج از حوصله است...

 

+ چارلی چاپلین: افسوس که هر چه کردم مردم بفهمند، خندیدند!

شش

ما کجاییم؟

به تازگی تلویزیون جدیدی با دوشبکه کار خودشو شروع کرده به اسم "من و تو۱ و ۲". این تلویزیون به مرکزیت برتانیا و با محوریت چند خواننده ی قدیمی ایرانی در حالی پا به دنیای رسانه های تصویری گذاشته که پشتوانه ی اصلی و مهمش تعدادی افراد با تجربه و با سابقه ی علوم ارتباطات هستن. علاوه بر این، تلویزیون من و تو با استفاده از مکانیسم "تزریق" به زیبایی و کنار همه ی قشنگی ها و جذابیت های بصری که داره تونسته توی جذب مخاطب هم خیلی موفق عمل کنه، به طوری که این روزها هر جایی که میشینی یکی از اولین حرفهایی که می شنوی بدون شک اظهار نظر در مورد هیم ن شبکه هاست. الان اصلا مجال تحلیل محتوای برنامه های این تلویزیون نیست، فقط دوست دارم این سوال رو بپرسم که تلویزیون ما کجاست؟ چند تا کارشناس و متخصص واقعی رسانه مسئولیت محتوا و پشتوانه فکری و فنی این رسانه ی عریض و طویل رو به عهده دارن؟ با اخراج فله ای تهیه کننده های با سابقه  به بهانه های واهی هم این روند وارد فاز تازه ای شده که به نظر نگران کننده می رسه. این راه با این همه ایستگاه های مخوف و البته مزخرف چه انتهایی می تونه داشته باشه؟ واقعا ما کجاییم؟ (اینجا کجاست و طبیعتا این تلویزیونو...)

پنج

چرا؟

ساعت های آخر شب، ساعت تماشای بخش های مختلف خبری تلویزیون و نثار وعده ی شبانگاهی بد وبیراه های مسلسل واره. عادتی که بعد از راه افتادن ۳۰/۲۰ تقریبا دائم و هر شبی شد. حالا کنار این کار بعضی وقتا یه اتفاق جالب هم می افته، همینکه به یه خبر، نحوه تنظیم بی سر و ته اون و حتی به اطلاعات غلطی که میده ، میشه خندید، یه اتفاق جالبه و گاهی سوژه خنده ی چند روز رو فراهم میکنه. البته بعد از تیر ماه سال ۸۴ همیشه یه سوژه ای برای خندیدن وجود داشته اما این بخش های خبری تلویزیون بحثش علی حده اس...  آقای حیاتی که تازگیها به پوشیدن کت های به شدت تابلو هم علاقه مند شده، بعد از گفتن سرخط خبرها، شروع کرد به خوند لید یه خبر اقتصادی که در مورد گرون شدن قیمت دلار بود. متنش حدودا این بود: " در پی افول وضع اقتصادی امریکا و برهم خوردن اوضاع بازارهای این کشور، دلار با کاهش شدید ارزش در بازارهای اقتصادی روبروشد و قیمت آن به بیش از یک هزار و سیصد تومان رسید..." آخرین قلوپ چایی پرید تو گلوم. فقط برام این سوال بوجود اومد که توی واحد مرکزی خبر یه آدم باشعور وجود نداره به این سردبیر خبر ساعت ۹ بگه که با به هم خوردن وضع اقتصادی، پول یه کشور ضعیف میشه نه قوی؟ یعنی دشمنی نباید یه قواعدی داشته باشه؟ آخه چرا ما اینهمه ... بازی درمیاریم و فکر می کنیم مردم هم .... هستن؟ اونا اونقدر حرفه ای اطلاع رسانی می کنن که با یه تحلیل می تونن بترکونن یا حتی با دو خط خبر و چهارتاتصویر مارو اذیت کنن بعد ما توی دادن یه خبر ساده اینجوری ریب می زنیم.واقعا چرا؟ کی میخوایم قواعد بازی رسانه ای رو  رو یاد بگیریم آخه؟خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ادامه نوشته

چهار

اعتراف!

میخوام اعتراف کنم که ما آدما موجودات عجیبی هستیم! اصلا هم حق ندارید به این اعتراف "بدیهی" بخندید! اینکه ما عجیبیم موضوع تازه ای نیست، قبول! اما اینکه این مساله از چه منظری میتونه دیده بشه هم کم اهمیت نیست! اینو گفتم که فکر کنید خیلی حرف مهمی میخوام بزنم! (زرشک) فکرشو بکنید! یه روز یکی از خودکاراتون گم میشه، یا روان نویس دم دستی جوهرش ته میکشه، یا مثلا نوشیدنی مورد علاقه تون از توی یخچال رخت بسته، یا پیراهن دوست داشتنیتون رو باد برده، یا ... توی این شرایط  چقدر دلتون می گیره؟ اصلا اگه دلتون نمیگیره، یا حتی حالتون گرفته نمیشه دیگه نخونید! ... من زیاد اینجوری میشم. گاهی به خاطر اینکه مثلا خودکار یا روان نویسم به اون حال می افتن اشکم درمیاد! باور کنید اشکم درمیاد! اصلا هم به این فکر نمیکنم که این خودکار در کل چقدر ارزش داره، برام این مهمه که توی اون لحظه چقدر ارزشمنده! شاید در ماه یا سال چند تا لباس رنگارنگ بخرم و شاید هم ماه تا ماه یادم نیافته که یه همچین لباسی دارم و حتی گوشه کشو یا روی چوب لباسی هم نبینمش، اما وقتی به دلم می افته بپوشمش باید پیداش کنم، و الا ... بعلـــــــــــــــــــــه! اشکم درمیاد.(!) اینهمه حالی به حالی بودن هم واسه خودش حالی داره! اینکه آدم دوست داره توی "لحظه" از یه چیزی لذت ببره یا به نیاز اون لحظه جواب بده چیز بدی نیست(شاید)! حالا شما این موضوع رو بیارید توی روابط ... مثلا توی یه لحظه از یک نفر که شاید از قضا خیلی هم براتون مهم باشه یا دوستش داشته باشید، انتظار یه جواب یا یه عکس العمل رو دارید... و از بد شانسی شما توی اون لحظه... (نیاز به توضیح نداره ...) حالا باز هم فکر کنید. این دفعه به این فکر کنید که این مساله هی تکرار بشه... مثلا هر روز! مثلا هر چند روز یه بار...مثلا توی اوج عطش برای جواب!  وقتی این اتفاق تکرار بشه چی میشه؟ حالا عجیب بودن ما آدما اینجاست که اینجور مواقع نمیتونیم مثل اون خودکار، روان نویس، پیراهن و ... از خیر مساله بگذریم. یعنی میشینیم هی دپ میزنیم که ای دل غافل... بعد هم فغان و وا حسرتا که من بی مهری دیدم و چنین و چنان... بعدشم یکی نیست بگه که بابا جان! پیچگوشتی اگه قرار باشه پیچ باز نکنه به درد نمیخوره! وقتی هر روز خودکارت گم شد یعنی بی عرضه ای! اگه هر روز روان نویست جوهر تموم کرد یعنی باید به دنبال یه روان نویس بهتر باشی! اگه پیراهنت هر روز بر باد رفت یعنی باید یه جای بهتری پهنش کنی... میگیری چی میگم کاکو؟!

ادامه نوشته

سه

شعر و شاعری و عاشقی و اینا...

نوشتن در مورد شعر و شاعری و روزی با همین عنوان ها حتی با تاخیر هم خیلی به دل نمیشینه! وقتی دو بیت شعر می تونه مثل یه خطابه ی غرا آدمو میخکوب کنه دیگه لازم نیست حتی یک کلمه ی دیگه...

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران / رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی / تو بمان و دگران، وای به حال دگران...

ادامه نوشته

دو

صدا در سیما!

خیلی چیزا هستن که واقعا با هیچ چیز دیگه ای قابل جایگزینی نیستن. مثل همین رادیو که واقعا با در نظر گرفتن کارکردهاش و البته با توجه به اینهمه توسعه که توی انواع رسانه ها بوجود اومده، همچنان جای خودشو به عنوان یه رسانه ی "گرم" حفظ کرده. هر چند صحبت کردن از رسانه ها توی این مرز پرگهر چندان هم محلی از اعراب نداره اما واقعا این یدونه رو نباید راحت از کنارش رد شد.

مدتیه که شبکه ۷، توی آخرین ساعت های شب یه برنامه ی دوست داشتنی پخش میکنه که به شدت چسبناکه و عجیب به دل میشینه. "رادیو۷" که به تهیه کنندگی منصور ضابطیان روی آنتن تلویزیون رفته، یه برنامه رادیویی تصویری که بخش های جالبی داره. از قصه خونی تا تا آواز و ... تازه هر شب راس ساعت ۱۲ شب هم یه تفالی به حافظ میزنه که میتونید نیت کنید و شاید هم جوابی بگیرید. رادیو ۷ احتمال داره به دلیل جذابیتش و به خاطر نو بودن ایده ش توی ایران، به زودی از روی آنتن بره! دلیلش هم پرسیدن نداره! چون اساسا ما با ایده های نو خیلی راحت کنار نمیاییم. تازه وقتی یه برنامه ای مخاطب پیدا میکنه خیلی زودتر از بیخ تیغ میگذره... در مجموع از دست ندید این برنامه ی "صدا" یی رو توی "سیما" ی عمو عزت!

ادامه نوشته

یک

خیار: میوه ای در میان میوه ها!

یکی دوسالی هست که یکی از پایه های ثابت برنامه های سینمایی -بویژه انواع تحلیلی و تئوریک اون- کسیه که به شدت کفر آدمو بالا میاره. اونایی که جراید دهه ۷۰ رو به خوبی یادشون هست، به اسم روزنامه نگار میشناسنش و کسانی هم که با جریان جنبش دانشجویی اواخر دهه ۷۰ خاطراتی دارن، حتما اسمشو با ۱۸ تیر و حواشی اون گره میزنن. این روزا هم که خداروشکر از روی سلیقه ی فاخر ملت شریفمون و عدالت محوری دستگاه فاخر فرهنگی کشور، این شخص رو وصله پینه کردن به عالم سینما! -مسعود ده نمکی - که از روی اسمش به نظر میاد زادگاهش همون روستای ده نمک حوالی سمنانه، به شدت حال و هوای کویری داره و رطوبت مغز و روحش تقریبا به خشکی ایدئولوژی هاییه که تلاش میکنه روی اونا پا فشاری کنه. یه بار براش کامت گذاشتم که از همه چیزت حالم بهم میخوره، الا اینکه روی عقایدت - فارغ از هدایت و ضلالت- پافشاری می کنی... شب قبل باز هم توی یه برنامه با همین موضوعات حاضر بود. دو یا سه هفته قبل هم مهمون برنامه ی مزخرف "هفت" فریدون جیرانی بود و ... اما چیزی که به شدت خنده دار بود پخش تصاویر حضور این آدم توی کن بود! تازه تلاش هم می کرد که بگه حضورش توی این فستیوال و بازار بزرگ کلی هم حاشیه ساز بوده و یعنی اینکه منم ...بعله! به هر حال دوست دارم بهش بگم که:آق مسعود گرینف! نه تنها اخراجی های ۳ رو مثل نسخه ی ۲ نمیبینیم، بلکه هرگز فراموشمون نمیشه که وقتی در مورد سینما حرف میزنی این ضرب المثل قدیمی رو زمزمه کنیم و بخندیم" خیار هم رفت قاطی میوه ها!"...

 

پاورقی:

*این اولین پست من توی این وبلاگ بود.از دوستان-بویژه امین عزیزم- که این فرصت رو فراهم کردن ممنونم.

** این هم وبلاگ آقای میوه!

*** قصد توهین ندارم. اما چیکار کنه آدم وقتی میرسه به اینجاااااااااااااااااااااااااااااش!

 

ادامه نوشته