کارگه کوزه گری


در کارگه کوزه گری رفتم دوش،

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش،


ناگه یکی کوزه برآورد خروش،

کو کوزه گر کوزه خر کوزه فروش؟.


از کوزه گری کوزه خریدم باری،

آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری.

شاهی بودم که جام زرینم بود،

اکنون شده ام کوزه هر خماری.



در کارگه کوزه گری کردم رای،

در پایه چرح دیدم استاد به پای؛

می کرد سبو کوزه را دسته وسر،

از کله پادشاه واز دست گدای.



این کوزه چو من عاشق زاری بوده است،

در بند سر زلف نگاری بوده است.

این دسته که بر گردن او می بینی،

دستی است که بر گردن یاری بوده است.



تا چند اسیر عقل هر روزه شویم؟

در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم

در ده قدح باده از پیش که ما

در کارگه کوزه گران کوزه شویم.

پ.ن1: اگر جناب ِ آقا اکبر افتخار بدهند، این پست پانوشتی رای پست ِ زیبای ایشان باشد.

پ.ن2: امیدوارم اعمالمان کوزه ای را بسازد که از می بهشت پر شود.

پ.ن3: بخوانید 1 2

اسلام: روش،ابزار،سمبل؟


سال پیش، در همین ساعات بود، که پسر دایی به خانه یمان آمد، پیش از آن از دانشگاه آمده بودم و چند ساعتی هم پشت در، معطل شده بودم و با دیدن پسر دایی شور آن ایام هم بر آن اوضاع روحی مضاعف شده بود و همه این مسائل اسبابی شده بود برای جدلی سنگین و احساساتی که همچون مناظرات تلویزیونی بحثی عبث در آن موقع و پرفایده در این زمان انجام دهیم. اما موضوع بحث چه بود؟


موضوع بر سر این بود که آیا دین توانایی آن را دارد که بتوان با آن حکومتی را پی ریزی کرد و یا خیر؟

در آن زمان جواب ِ من خیر بود.


مدتی گذشت و بحثی ای مشابه ولی اینبار با یکی از استادان و یکی از دوستان که اهل تسنن بود شکل گرفت و من باز بر نظریه سکولار بودن حکومت ( و دینی بودن ِ دلخواه سیاست) بصورت موهونُ گنگ و صرفا بر پایه نظریات دکتر سروش پافشاری می کردم و استاد ِ مان هم بر همین مضوع و دیکتاتور شدن حکومت در صورت مذهبی شدن آن، با من متفق القول بود و آن دوست ِ سنی ما مخالف!


مدتی گذشت و بر سر گفتگوی دوستانه بر سر موضوعی، دوست سنی ما موضوعی را مطرح کرد که با واکنش من همراه شد و در جواب ِ این واکنش، او به من این سخن را گفت:

"من پیشین حرف هایی را که از تو می شنیدم، فکر میکردم دین را قبول نداری، از آنرو میدیم نماز هم می خوانی، تعجب کرده بودم که بالاخره مسلمان هستی یا نه!، بهمین دلیل فکر نمی کردم که از این موضوع ناراحت بشی" و استناد به آن روزی که با استاد بودیم، کرد.

این شد که این حرف مرا خیلی بفکر فرو برد ...


اما از آن جایی که فکر انسان،آزاد نیست و پیوسته می کوشد، جهانی را که از زاویه یِ دید خود میبیند تفسیر کند و  همچنین،پیوسته در قید زمان،مکان و منیّت خویش دچار است، شاید این برداشت من هم اشتباه باشد؛ که امیدوارم با راهنمایی دوستان این اسارت به رهایی بدل گردد.


اسلام: روش،ابزار یا سمبل؟


ادامه نوشته

جمله هاي طلايي!!golden sentence

خدايا آن چه را كه تو فرو نهي هيچ كس نميتواند بالا برد و آن كه را تو بالا بري كس نتواند پايين آورد.

نه آن كه تو عزتش بخشيده اي خوار شود و نه هر كه تو خوارش كرده اي رنگ عزت بيند!

پس اللهي به اميد تو......

راز خوشبختي در انجام كاريست كه دوست داريم نيست بلكه در دوست داشتن كاري است كه انجام ميدهيم.جيمز باري.

the secret of happiness is not in doing what one likes but in liking what one dose.


همه حيوانات به جز انسان ميدانندكه هدف اصلي زندگي لذت بردن از ان است.سامونل باتلر

فرصت همچون ابر ميگذرد پس فرصتهاي خوب را غنيمت شمار.حضرت علي (ع)

راز آينده رد زمان حال است.پانولر كوئيليو.دل حرم خداست در حرم خدا غير خدارا منشان.امام صادق(ع)

در قلمرو اميد زمستان وجود ندارد.ضرب المثل روسي.

اميدوارم تمام روزهاي عمرتان را زندگي كنيد.جاناتان سويفت.