امروز، من همان کودکی هستم که از آن سوتک، خواب خفتگان شهر را آشفته می سازم


اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها بی ثمر است


تا سحر اي شمع بر بالين من، امشب از بهر خدا بيدار باش


سايه غم ناگهان بر دل نشست، رحم کن امشب مرا غمخوار باش

آه اي ياران به فريادم رسيد، ورنه مرگ امشب به فريادم رسد

ترسم آن شيرين تر از جانم ز راه، چونکه از پاي افتادم رسد

گريه و فرياد بس کن شمع من، بر دل ريشم نمک ديگر مپاش

قصه بي تابي دل پيش من، بيش از اين ديگر مگو خاموش باش

همدم من مونس من شمع من، جز تو اندر اين جهان غمخوار کو

واندر اين صحراي وحشت زاي مرگ، واي من واي من يارکو

اندر اين زندان من امشب شمع من، دست خواهم شستن از اين زندگي

تا که فردا همچو شيران بشکنند، ملتم زنجيرهاي بردگي



 خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.


خدایا: تو، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.


خدایا: مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته است و بیماری شده است که، از فرط عمومیتش، هر کس از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار، تا، به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.
خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم به روحم عطا کن.لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.


خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند . 


خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
 خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.
 خدایا:رشدعقلی وعلمی، مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.
 خدایا:مرا همواره آگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
 خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
 خدایا:شهرت، منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.
خدایا:مرا در ایمان  اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.
خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا:به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن، بی همراه؛ جهاد، بی سلاح؛ کار، بی پاداش؛ فداکاری درسکوت؛ دین،بی دنیا؛ مذهب، بی عوام؛ عظمت، بی نام؛ خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ قناعت، بی غرور؛ عشق، بی هوس؛ تنهایی در انبوه جمعیت؛ و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن.    


به یاد معلم شهید، دکتر علی شریعتی و همه کسانی ای که نفرین ها و آفرین ها بر آن ها بی ثمر است.

وَلِلّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاللّهُ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ


إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ

مسلماً در آفرينش آسمانها و زمين، و در پى يكديگر آمدن شب و روز، براى خردمندان نشانه‏هايى [قانع كننده‏] است.


 الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

همانان كه خدا را [در همه احوال‏] ايستاده و نشسته، و به پهلو آرميده ياد مى‏كنند، و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏انديشند [كه:] پروردگارا، اينها را بيهوده نيافريده‏اى منزهى تو! پس ما را از عذابِ آتش دوزخ در امان بدار.


 رَبَّنَا إِنَّكَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ

پروردگارا، هر كه را تو در آتش درآورى، يقيناً رسوايش كرده‏اى، و براى ستمكاران ياورانى نيست.


رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آمِنُواْ بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الأبْرَارِ

پروردگارا، ما شنيديم كه دعوتگرى به ايمان فرا مى‏خواند كه: «به پروردگار خود ايمان آوريد»، پس ايمان آورديم. پروردگارا، گناهان ما را بيامرز، و بديهاى ما را بزداى و ما را در زمره نيكان بميران.


رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَى رُسُلِكَ وَلاَ تُخْزِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّكَ لاَ تُخْلِفُ الْمِيعَادَ

پروردگارا، و آنچه را كه به وسيله فرستادگانت به ما وعده داده‏اى به ما عطا كن، و ما را روز رستاخيز رسوا مگردان، زيرا تو وعده‏ات را خلاف نمى‏كنى.


 َجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لاَ أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنكُم مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى بَعْضُكُم مِّن بَعْضٍ فَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَأُخْرِجُواْ مِن دِيَارِهِمْ وَأُوذُواْ فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُواْ وَقُتِلُواْ لأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ ثَوَابًا مِّن عِندِ اللّهِ وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ

پس، پروردگارشان دعاى آنان را اجابت كرد [و فرمود كه:] من عملِ هيچ صاحب عملى از شما را، از مرد يا زن، كه همه از يكديگريد، تباه نمى‏كنم پس، كسانى كه هجرت كرده و از خانه‏هاى خود رانده شده و در راه من آزار ديده و جنگيده و كشته شده‏اند، بديهايشان را از آنان مى‏زدايم، و آنان را در باغهايى كه از زير [درختان‏] آن نهرها روان است درمى‏آورم [اين‏] پاداشى است از جانب خدا و پاداش نيكو نزد خداست.


پ.ن:  آل عمران

ترجمه : استاد فولادوند

به نام عدالت

   با يك دل غمگين به جهان شادي نيست


   تا يك ده ويران بود آبادي نيست


   تا در همه جهان يكي زندان هست


    در هيچ كجاي عالم آزادي نيست


عدل ... ؟

یکی پپسی می خورد،
یکی با سانتافه ... بازی میکند،
یکی خاموش میکند،
دیگری هم ادب میکند.





به امید آمدن منجی و برقراری عدالت و آزادی

پ.ن1: این پست به بی عدالتی جهان اشاره میکند.
پ.ن2: امیدوارم یک روز همه جا پر از عدل و داد شود، حتی اگر در رویا

In Baghdad, Dreaming of Cairo: In Cairo, Dreaming of Baghdad

مردی در بغداد وقتی ارثیه‌اش تمام می‌شود درمانده می‌شود با خدا راز و نیازمی کند و شب در خواب می‌بیند که هاتفی به او می‌گوید در فلان جای مصر گنج هست سریع به آن جا برو. مرد در پی تحقق آرزویش وقتی به مصر می‌رسد توشه‌اش تمام می‌شود و گرسنه می‌ماند می‌خواهد گدایی کند شرم حضور مانع است. منتظر می‌ماند تا شب فرا رسد از طرفی چند شب متوالی در آن منطقه دزدی شده بود و عسس مترصد بود که دزد رابگیرد. وآن شب به همین مرد برخورد می‌کند و او را به شدت کتک می‌زند و می‌گوید خلیفه فرمان داده است که هر کس شبانه در شهر گشت دستش را ببرید حتی اگر خویشِ من باشد.



مرد در میان نعره فریاد مهلت می‌خواهد تا واقعیت را بگوید که در این جا غریب است و در پی خوابی که دیده است برای یافتن گنج به مصر آمده است.
صداقت مرد بر عسس اثر می‌کند و دلش به حال او می‌سوزد. می‌گوید: «تو به دنبال خواب و خیال این همه راه را آمده‌ای عجب مرد احمقی هستی من هم بارها خواب دیده‌ام که در بغداد (به نشانی خانه مردِ کتک خورده) گنجی نهفته است ولی هیچ وقت به سراغش نرفتم تو عقل نداری که برای یک خواب این همه راه پیموده‌ای  مرد بغدادی بسیار شادمان می‌شود و به گنج وجودی خود پی می‌برد.»


(منبع)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


Once there lived in Baghdad a wealthy man who lost all his means and was thus forced to earn his living by hard labor. One night a man came to him in a dream, saying, "Your fortune is in Cairo; go there and seek it." So he set out for Cairo. He arrived there after dark and took shelter for the night in a mosque. As Allah would have it, a band of thieves entered the mosque in order to break into an adjoining house. The noise awakened the owners, who called for help. The Chief of Police and his men came to their aid. The robbers escaped, but when the police entered the mosque they found the man from Baghdad asleep there. They laid hold of him and beat him with palm rods until he was nearly dead, then threw him into jail.

Three days later the Chief of Police sent for him and asked, "Where do you come from?"

"From Baghdad," he answered.

"And what brought you to Cairo?"

"A man came to me in a dream and told me to come to Cairo to find my fortune," answered the man from Baghdad "But when I came here, the promised fortune proved to be the palm rods you so generously gave to me."

"You fool," said the Chief of Police, laughing until his wisdom teeth showed. "A man has come to me three times in a dream and has described a house in Baghdad where a great sum of money is supposedly buried beneath a fountain in the garden. He told me to go there and take it, but I stayed here. You, however, have foolishly journeyed from place to place on the faith of a dream which was nothing more than a meaningless hallucination." He then gave him some money saying, "This will help you return to your own country."

The man took the money. He realized that the Chief of Police had just described his own house in Baghdad, so he forthwith returned home, where he discovered a great treasure beneath the fountain in his garden. Thus Allah gave him abundant fortune and brought the dream's prediction to fulfillment.

(source)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


An even earlier possible source is in the work of the 13th century Persian poet Jalal al-Din Rumi, who in one of the stories of his Mathanawi (written between 1260 and 1273) tells an almost identical tale. In a modern translation the story (told in verse) is titled "In Baghdad, Dreaming of Cairo: In Cairo, Dreaming of Baghdad". (The Essential Rumi, transl. Coleman Barks, New York: HarperCollins, 1995) In it, a poor man in Baghdad who inherits a lot of money and land only to squander it quickly and become poor again has a dream, in which a voice tells him to go to Cairo and dig in a certain spot to find his wealth. When he gets there, while wandering the streets and begging for coins he is picked up by a night patrol. When he tells his story to the patrolman, the latter calls him a fool and tells him of a similar dream (which he had dismissed) about a place in Baghdad, describing the very street and house in which the poor man lives.

(source)


کیمیاگر پائلو کوئیلو یا مثنوی مولوی؟!


كيمياگر داستاني است براساس حكايتي از مثنوي مولانا: حكايت آن شخص كه خواب ديد كه آنچه مي طلبي از يسار به مصر، وفا شود. آنجا گنجي است در فلان خانه. چون به مصر آمد كسي گفت: من خواب ديده ام كه گنجي است به بغداد… آن شخص فهم كرد كه آن گنج در مصر گفتن، جهت آن بود كه مرا يقين كنند كه در غير خانه خود نمي بايد جستن وليكن اين گنج، يقين و محقق جز در مصر حاصل نشود. (مثنوي، دفتر ششم)

پائولو كوئيلو با ايجاد تغييراتي در اين حكايت، داستاني نو آفريده كه نو را حلاوتي دگر بايد. اما براي تطبيق آثار ادبي و هنري با يكديگر و يافتن چرايي مشابهتها، لزوما دليلي وجود ندارد كه نويسنده كيمياگر از تك تك ابيات اين حكايت گرته برداري كرده و داستاني ساخته باشد. و اين رمز بي مرز بودن زبان عشق، عرفان و انسان است كه زباني است جهاني. دو هنرمند مي توانند حتي بي آنكه از آثار هم آگاهي داشته باشند بي اشتراك در زمان و مكان، آثاري بيافرينند با جوهره و جاني يكسان. در نتيجه، تطبيق بخشهايي از كيمياگر با ادبيات و فرهنگ ما از اين دريچه، چشم انداري ديگر خواهد يافت.


كيمياگر داستان چوپان جواني است كه در پس “افسانه شخصي “ اش ره و رسم سفر پيشه مي كند. گوسفندان خود را مي فروشد و براي يافتن “گنج“ از سرزمينهاي دور به سوي سرزميني “بيگانه“ حركت مي كند. در راه، با زبان “نشانه“ها آشنا مي شود و كم كم درمي يابد كه براي رسيدن به “افسانه شخصي“، “نشانه ها“ به كمك او خواهند آمد. (نشانه ها در حقيقت الهاماتي هستند به سوي “افسانه شخصي“، با اين انديشه كه هر كس آهنگ “افسانه شخصي“اش را كند، جهان را مشحون از “نشانه“هايي خواهد يافت كه به ياري او مي آيند) در آستانه سفر با “پادشاه پير“ و پيرزن طالع بين“ روبه رو مي شود و براي رسيدن به “افسانه شخصي“ از ايشان مدد مي طلبد. آنان هر يك افزون بر آنكه بارقه هايي در او پديد مي آورند بر سرگشتگي او نيز مي افزايند. مقصد نهايي او سرزمين مصر است. آنجا كه بيگانه أي خواهد بود در سرزمين بيگانه. سفر مدت مديدي ادامه مي يابد. وي حتي مجبور مي شود چندين ماه در مغازه يك تاجر بلورفروش كار كند تا هزينه سفر را به دست آورد. سپس در راه صحرا تا رسيدن به مصر با كساني ديگر چون كيمياگر و مردان جنگي مواجه مي شود. اما آنچه اوج سفر او به شمار مي آيد؛ آشنايي با دختري است.

آهنگ داستان در آغاز بسيار كند و حتي سطحي به نظر مي رسد و گاه خواننده احساس مي كند “كيمياگر“ اغراق در افسانه أي شرقي است و با زمان خود فاصله بسياري دارد، و گويي مردمان امريكاي جنوبي بسيار خرافاتي تر از مردمان مشرق زمين اند، و اينكه چگونه آثار يك نويسنده “بيگانه“ در كشور ما چنين اقبال فزاينده أي يافته، آن هم براي دوباره مطرح ساختن سحر و ساحري و بيان شطح طامات، خاصه با آن نگاه كمابيش كولي وار و رنگ و بوي امريكاي جنوبي.

به تدريج كه به ادامه سفر مي پردازيم عبارات و مضاميني متفاوت با آنچه آهنگ داستان در ابتدا دارد، پديدار مي شود و خواننده را كمابيش به ادامه سفر برمي انگيزد. گريز از روزمرگي و گريز از تكرار ملال انگيز و ناخوشايند لحظه ها، دقايق، ساعتها، روزها، ماهها و حتي سالها؛ آن چيزي است كه آهنگ كيمياگر را تغيير مي دهد.

"چوپان جوان مطمئن بود كه اگر پس فردا دختر بازرگان را ملاقات نمي كرد براي او همه روزها به هم شبيه بودند و وقتي همه روزها به هم شبيه هستند، يعني انسان ديگر متوجه پيشامدهاي خوبي كه در طي روز اتفاق مي افتد نمي شود." (ص 29)

اگرچه داستان كيمياگر تنها به يك حكايت از مثنوي پرداخته و به بخشي از مثنوي محدود شده اما “به صورت و معاني“ مفاهيم و مضاميني از مثنوي را در ذهن منعكس مي سازد، بدانسان كه كيمياگر پرتو نوري مي شود از انديشه مولانا:

هر نفس نو مي شود دنيا و ما

بي خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوي نونو مي رسد

مستمري مي نمايد در جسد

شايد تامل برانگيزترين بخش داستان گفت وگوي مرد چوپان با كيمياگر و “قلب“ خويش باشد. “هيچ قلبي وقتي به دنبال رويايش بوده است، هرگز رنج نكشيده، چون هر لحظهء اين جستجو، لحظهء ملاقات با خدا و ابديت است.“ (ص 124)

همچون “ابراهيم در آتش“:

در بلا هم مي چشم لذات او

مات اويم مات اويم مات او (مولانا)

گريز از بيهودگي و روزمرگي، اكسير اصلي كيمياگر است. چه، آنان كه چشمانشان به صحرا عادت نكرده مناظري را مي بينند كه صحرانشينان از آن غافلند و آنچه كيمياگر را دلنشين ساخته نگاه او به عرفان ما در همين فاصله هاست

پ.ن:مهندس امید گفتند بنویسید در این مورد ما هم اینا رو ازاینجا کش رفتیم!

پ.ن۲:چرا کیمیاگر پائلوکوئیلو دومین کتاب پرفروش سال جهان می شود اما مثنوی مولوی ما  در میان فارسی زبانان آنچنان که باید خوانده نمی شود؟!

ادامه نوشته

اولین ماه از سال 89 و وداع با هنرمندان سینما!!!!:

ولين ماه از سال 89 وداع با هنرمندان سينما!!!

چند روز پیش   محمود بنفشه خواه و کیومرث ملک مطیعی و  رضا کرم رضایی وامروز:


 

حمیده خیرآبادی ملقب به نادره، بازیگر سرشناس سینما، تئاتر و تلویزیون ایران شامگاه دوشنبه 30 فروردین در 86 سالگی دار فانی را وداع گفت     .

 

مرحوم حمیده خیرآبادی سال 1303 در رشت به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد.

 

او فعالیت در تئاتر را از سال 1326 آغاز کرد و سال 1332 با بازی در فیلم «میهن‌پرست» به کارگردانی غلامحسین نقشینه وارد دنیای سینما شد. 

 

مرحوم خیرآبادی در حدود شش دهه فعالیت سینمایی در بیش از 150 فیلم سینمایی نقش‌آفرینی کرد و سه بار نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل از جشنواره فیلم فجر شد.

از جمله مجموعه‌های تلویزیونی زنده‌یاد خیرآبادی می‌توان به «پدرسالار»، «تلخ‌ و شیرین»، «خانه سبز»، «همه فرزندان من» و «پدر خوانده» اشاره کرد.

 

 «الماس 33» داریوش مهرجویی، «دختر شاه پریان» شاپور قریب، «شب فرشتگان» فریدون گله، «حسن کچل» علی حاتمی، «رضا موتوری» مسعود کیمیایی، «اجاره‌نشین‌ها» داریوش مهرجویی، «خانه ابری» اکبر خواجوی، «ریحانه» علیرضا رئیسیان، «مادر» علی حاتمی، «شب بیست‌ و نهم» حمید رخشانی، «بچه‌ها طلاق» تهمینه میلانی، «بانو» داریوش مهرجویی، «جیب‌برها به بهشت نمی‌روند» ابوالحسن داودی، «هنرپیشه» محسن مخملباف و «بازیگر» محمدعلی سجادی از فیلم‌های اوست.

 

آخرین فیلم مرحوم خیرآبادی «سرود تولد» تولید سال 1383 بود. مراسم تدفین زنده‌یاد خیرآبادی صبح سه‌شنبه به طور خصوصی در بهشت زهرا برگزار شد.

روحش شاد و يادش گرامي

همه اینها به خاطر اینست که من آنها را به چراگاه می برم



هنگامی که نخستین انوار سپیده دم پدیدار شد، شبان میشها را بسوی خورشید راند و با خود اندیشید : آنها نیازی به تصمیم گرفتن ندارند. شاید به این دلیل است که همواره نزد من می مانند. آنها فقط به آب و علف نیاز دارند و تا زمانی که چوپانشان چراگاههای آندلس را بشناسد، دوست او باقی خواهند ماند. حتی اگر تمام روزها به هم شباهت داشته باشد و همه از ساعات طولانی و کِشدار بین طلوع و غروب ساخته شده باشد، حتی اگر هرگز یک کتاب نخوانند و در مدت زندگی کوتاهشان زبان آدمیان را که از وقایع دهکده های سر راه حکایت میکنند را نفهمند. آنان به آب و غذا راضی هستند و این برایشان کافی است. در عوض سخاوتمندانه پشم خود، همراهی و گاه گوشتشان را به او میدهند.



The day was dawning, and the shepherd urged his sheep in the
direction of the sun. They never have to make any decisions, he
thought. Maybe that's why they always stay close to me.
The only things that concerned the sheep were food and water. As
long as the boy knew how to find the best pastures in Andalusia, they
would be his friends. Yes, their days were all the same, with the
seemingly endless hours between sunrise and dusk; and they had
never read a book in their young lives, and didn't understand when the
boy told them about the sights of the cities. They were cont ent with
just food and water, and, in exchange, they generously gave of their
wool, their company, and - once in a while - their meat.




اندیشید: اگر ناگهان به دیوی بدل شوم و یکایک آنها را بدرم، هنگامی متوجه می شوند که گله رو به نابودی است. چون به من اعتماد دارندو دیگر به غرایز خویش رجوع نمی کنند. و همه اینها به خاطر اینست که من آنها را به چراگاه می برم.



If I became a monster today, and decided to kill them, one by one,
they would become aware only after most of the flock had been
slaughtered, thought the boy. They trust me, and they've forgotten
how to rely on their own instincts, because I lead them to
nourishment.



پائولو کوئلیو

            Coelho, Paulo

کیمایگر

                  The Alchemist