شهادت امام محبوب........

مهدی و مولای ما امشب سه جا دارد عزا
گاه گوید مصطفی گه مجتبی گاهی رضا

سلام.......

میخوام یه سلام مخصوص بدم به حضرت فاطمه(س)

به بانویی که این روزها عزاداره .......پدرش ....... پسراش ...نوه هاش........میخوام این ایام رو به مادر عزادارمون تسلیت بگم........

میخوام یه سلام و عرض تسلیت بگم به امام زمان(عج) و امام جواد..... به همه ائمه که این روزا عزادارن......

میخوام امام رضا رو قسمش بدم......به مادرش فاطمه زهرا(س).....اخه میگن اماما رو اسم مادرشون حساسن...میخوام قسمش بدم به مادرش فاطمه که برا دلامون دعا کنه......و برا حاجاتمون........

تو این ایام هر کس دلش حالی گرفت برا منم دعا کنه......

و برا همه کسایی که التکاس دعا دارن.......

و مهم تر از همه برا فرج آقا امام زمان(عج)......

 

کاش همیشه کودک میموندیم!!

سلام و درود :
خوبید خوشید سلامتید؟
الحمدالله
اولش این ایام رو تسلیت میگم. و التماس دعا دارم از همگی
یه مدت نبودیم شرمندمون کردید از بس سراغمون رو گرفتید
ولي بي شوخي ممنون مريم جون از بابت تبريك تو ياهو
 
آقای امید ممنون از کامنتت دوست داشتم این متن رو بذارم امیدورام خوشتون بیاد.
 
 
 
الو ... الو... سلام


کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...


هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو

دوست نداشته باشه؟؟


بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض

 گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...


بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..


دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم

 بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...


چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟


آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه

فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ

شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا

کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف

زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای

بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب

میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ..


بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...


کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت......

 

 

التماس دعا

    

 

پ/ن:اللهی !! ۷ دی تفلد وبلاگ گروهیمون بود و هیشکی یادش نبود

پسا پس تفلد وبمون رو به نویسنده های گرام تبریک میگم!

چهار

اعتراف!

میخوام اعتراف کنم که ما آدما موجودات عجیبی هستیم! اصلا هم حق ندارید به این اعتراف "بدیهی" بخندید! اینکه ما عجیبیم موضوع تازه ای نیست، قبول! اما اینکه این مساله از چه منظری میتونه دیده بشه هم کم اهمیت نیست! اینو گفتم که فکر کنید خیلی حرف مهمی میخوام بزنم! (زرشک) فکرشو بکنید! یه روز یکی از خودکاراتون گم میشه، یا روان نویس دم دستی جوهرش ته میکشه، یا مثلا نوشیدنی مورد علاقه تون از توی یخچال رخت بسته، یا پیراهن دوست داشتنیتون رو باد برده، یا ... توی این شرایط  چقدر دلتون می گیره؟ اصلا اگه دلتون نمیگیره، یا حتی حالتون گرفته نمیشه دیگه نخونید! ... من زیاد اینجوری میشم. گاهی به خاطر اینکه مثلا خودکار یا روان نویسم به اون حال می افتن اشکم درمیاد! باور کنید اشکم درمیاد! اصلا هم به این فکر نمیکنم که این خودکار در کل چقدر ارزش داره، برام این مهمه که توی اون لحظه چقدر ارزشمنده! شاید در ماه یا سال چند تا لباس رنگارنگ بخرم و شاید هم ماه تا ماه یادم نیافته که یه همچین لباسی دارم و حتی گوشه کشو یا روی چوب لباسی هم نبینمش، اما وقتی به دلم می افته بپوشمش باید پیداش کنم، و الا ... بعلـــــــــــــــــــــه! اشکم درمیاد.(!) اینهمه حالی به حالی بودن هم واسه خودش حالی داره! اینکه آدم دوست داره توی "لحظه" از یه چیزی لذت ببره یا به نیاز اون لحظه جواب بده چیز بدی نیست(شاید)! حالا شما این موضوع رو بیارید توی روابط ... مثلا توی یه لحظه از یک نفر که شاید از قضا خیلی هم براتون مهم باشه یا دوستش داشته باشید، انتظار یه جواب یا یه عکس العمل رو دارید... و از بد شانسی شما توی اون لحظه... (نیاز به توضیح نداره ...) حالا باز هم فکر کنید. این دفعه به این فکر کنید که این مساله هی تکرار بشه... مثلا هر روز! مثلا هر چند روز یه بار...مثلا توی اوج عطش برای جواب!  وقتی این اتفاق تکرار بشه چی میشه؟ حالا عجیب بودن ما آدما اینجاست که اینجور مواقع نمیتونیم مثل اون خودکار، روان نویس، پیراهن و ... از خیر مساله بگذریم. یعنی میشینیم هی دپ میزنیم که ای دل غافل... بعد هم فغان و وا حسرتا که من بی مهری دیدم و چنین و چنان... بعدشم یکی نیست بگه که بابا جان! پیچگوشتی اگه قرار باشه پیچ باز نکنه به درد نمیخوره! وقتی هر روز خودکارت گم شد یعنی بی عرضه ای! اگه هر روز روان نویست جوهر تموم کرد یعنی باید به دنبال یه روان نویس بهتر باشی! اگه پیراهنت هر روز بر باد رفت یعنی باید یه جای بهتری پهنش کنی... میگیری چی میگم کاکو؟!

ادامه نوشته

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم!!

يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم

تو شدى مادر و من با همه پيرى پسرم

تو جگرگوشه هم ازشير بريدى و هنوز

من بيچاره همان عاشق خونين‏جگرم

من كه با عشق نراندم به جوانى هوسى

هوس عشق و جوانى است به پيرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت

پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم

عشق و آزادگى و حسن و جوانى و هنر

عجبا هيچ نيرزيد كه بى‏سيم و زرم

هنرم كاش گرهبند زر و سيم بود

كه به بازار توكارى نگشود از هنرم

سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سيزدهم كز همه عالم بدرم

تا به ديوار و درش تازه كنم عهد قديم

گاهى از كوچه‏ى معشوقه‏ى خود مى‏گذرم

تو از آن دگرى، رو كه مرا ياد تو بس

خود تو دانى كه من از كان جهانى دگرم

از شكار دگران چشم و دلى دارم سير

شيرم و جوى شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت

شهريارا! چه‏كنم لعلم و والا گوهرم

استاد محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)

 

در این لینک(ناگفته هایی از استاد شهریار) ماجرای سرودن این شعر رو بخونید و به عشق ناکام استاد پی ببرید...........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ/ن:به روزم در حافظ خلوت نشين


 

حساس



اونهایی که میخوان به من فحش محترمانه بدن


به من میگن حساسی 

گاهی هم میگن احساساتی هستی



البته منظورشون از حساس و احساساتی 

پراحساس نیستا


منظورشون بی عقله



اما من خودم فکر نمی کنم زیاد هم بی عقل باشم


البته درسته که گفته اند : همه کس عقل خود را به کمال بیند و فرزند خود را به جمال !!


اما من نه با  این چنین دیدگاهی ؛  ولی کلا فکر نمی کنم بی عقل (احساساتی ، حساس) باشم

اما البته پراحساس هستم.




به  هرحال من سعی میکنم اینجا از روی عقلم بنویسم  حالا داشتن  و نداشتنش رو شما تعیین کنید   ان شاء الله