داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را میکشت از بهر تعصب
همچو شه نادان و غافل بد وزير پنجه ميزد با قديم ناگزير
با چنان قادر خدايي کز عدم صد چو عالم هست گرداند به دم
صد چو عالم در نظر پيدا کند چون که چشمت را به خود بينا کند
صد هزاران نيزه فرعون را در شکست از موسيئي با يک عصا
صد هزاران طب جالينوس بود پيش عيسي و دمش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود پيش حرف امياش عار بود
با چنين غالب خداوندي کسي چون نميرد گر نباشد او خسي
بس دل چون کوه را انگيخت او مرغ زيرک با دو پا آويخت او
چند گويي من بگيرم عالمي اين جهان را پرکنم از خود همي
گر جهان پر برف گردد سر به سر تاب خور بگدازدش با يک نظر
وزر او و صد وزير و صد هزار نيست گرداند خدا از يک شرار
عين آن تخييل را حکمت کند عين آن زهرآب را شربت کند
آن گمانانگيز را سازد يقين مهرها روياند از اسباب کين
پرورد در آتش ابراهيم را ايمني روح سازد بيم را
از سببسوزيش من سوداييم در خيالاتش چو سوفسطاييم
* متن شعر: دفتر اول مثنوی
* پسر دایی علی مرا با این داستان بسیار زیبای مولانا را آشنا کرد، داستان بسیار ... زیبایی ہاست.
اگر 120 درجه برگردی،متوجه منظور دیگران میشوی