نگار من


سالار عقیلی » سعدی نامه » متن ترانه تصنیف چهارگاه (نگار من) 
» ترانه سرا ( سعدی )
» آهنگ ساز : ( ارشد طهماسبی )

صبحم از مشرق بر آمد
صبحم از مشرق بر آمد بادنوروز از یمین
بادنوروز از یمین
عقل وطبعم 
عقل وطبعم خیره گشت از صنع رب العالمین
خیره گشت از صنع رب العالمین
باجوانان،
 با جوانان راه صحرابرگرفتم بامداد
کودکی گفتا،کودکی گفتا
کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین
با خردمندان نشین
گفتم ای غافل
گفتم ای غافل نه بینی کوه باچندین وقار
همچون طفلان دامنش پر ارغوان و یاسمین

آستین بردست پوشیده از بهار و برگ و شاخ
آستین بردست پوشیده از بهار و برگ و شاخ
میوه پنهان کرده از خورشیدو مه درآستین
میوه پنهان کرده از خورشیدو مه درآستین
آستین بردست پوشیده از بهار و برگ و شاخ
استین بردست پوشیده از بهار و برگ و شاخ

این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن
این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن
یانگارمن نگارمن پریشان کرده زلف عنبرین
یا نگار من پریشان کرده زلف عنــبرین

این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن
این نسیم خاک شیراز است یا مشک ختن
بانگارمن،نگارمن پریشان کرده زلف عنبرین

دمی چند با حافظ


غلام همت آن رند عافيت سوزم

 كه در گداصفتى كيمياگرى داند

 وفا و عهد نكو باشد ار بياموزى

 و گرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند

 به قد و چهره هر آن كس كه شاه خوبان شد

 جهان بگيرد اگر دادگسترى داند



عيب مى جمله چو گفتى هنرش نيز بگوى

 نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند

 اى گدايان خرابات خدا يار شماست

 چشم انعام مداريد ز انعامى چند

 پير ميخانه چه خوش گفت به دردى كش خويش

 كه مگو حال دل سوخته با خامى چند

 حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

 كامگارا نظرى كن سوى ناكامى چند



آن كيست كز روى كرم با من وفادارى كند

 بر جاى بد كارى چو من يك دم نكوكارى كند

 اول به بانگ ناى و نى آرد به دل پيغام وی

 وانگه به يك پيمانه مى با من وفادارى كند

 پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيدست بو

 از مستيش رمزى بگو تا ترك هشيارى كند

 دلبر كه جان فرسود ازو كام دلم نگشود ازو

 نوميد نتوان بود ازو باشد كه دلدارى كند

 گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

 گفتا منش فرموده ام تا با تو طرارى كند

 چون من گداى بى نشان مشكل بود يارى چنان

 سلطان كجا عيش نهان با رند بازارى كند

 زان طره ء پرپيچ و خم سهلست اگر بينم ستم

 از بند و زنجيرش چه غم هركس كه عيارى كند

 با چشم پر نيرنگ او حافظ مكن آهنگ او

 كان طره ء شبرنگ او بسيار طرارى كند

نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به درشد مثل کره توسن
نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
خفته خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی
عجب ار بازنیاید به تن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت
که همه عمر نبودست چنین سرو روانش
گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم
باز می‌بینم و دریا نه پدیدست کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی
بنده بی جرم و خطایی نه صوابست مرانش
نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

فریدون مشیری


بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :

ازین عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینة عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :

حذر از عشق ؟

ندانم

سفر از پیش تو ؟

هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !

بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


فریدون مشیری


ادامه نوشته

قیصر امین پور <آدم‌ها مثل ِ کتاب‌ها هستند> علی شریعتی


بعضی آدم‌ها جلدِ زرکوب دارند،


بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک.


بعضی آدم‌ها ترجمه شده اند.


بعضی از آدم‌ها تجدیدِ چاپ می‌شوند.


بعضی از آدم‌ها فتوکپی ِ آدم‌های ِ دیگر اند.


بعضی از آدم‌ها صفحاتِ رنگی دارند.


بعضی از آدم‌ها تیتر دارند، فهرست دارند.


و روی پیشانی ِ بعضی از آدم‌ها نوشته اند:


حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.


بعضی از آدم‌ها قیمتِ روی ِ جلد دارند،


بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند.


بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند.


بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت.


بعضی از آدم‌ها را می‌شود توی ِ جیب گذاشت!


بعضی از آدم‌ها نمایش‌نامه اند و در چند پرده نوشته می‌شوند.


بعضی از آدم‌ها خط خوردگی دارند.


بعضی از آدم‌ها غلطِ چاپی دارند.


بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آن‌ها را بفهمیم.


بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت.

" کتاب‌ها مثل ِ آدم‌ها هستند"

بعضی از کتاب‌ها برای ِ ما قصه می‌گویند تا بخوابیم.


بعضی قصه می‌گویند تا بیدار شویم،


بعضی از کتاب‌ها تنبل هستند.


بعضی از کتاب‌ها تقلب می‌کنند.


بعضی از کتاب‌ها دزدی می‌کنند!


بعضی از کتاب‌ها به پدرومادر ِ خود احترام می‌گذارند.


و بعضی حتی اسمی هم از پدر-و-مادر ِ خود نمی‌برند.


بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند.


بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند به دیگران می‌بخشند.


بعضی از کتاب‌ها فقیر اند و بعضی گدایی می‌کنند.


بعضی از کتاب‌ها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند.


و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.


بعضی از کتاب‌ها بیمار اند.


بعضی از کتاب‌ها تب دارند و هذیان می‌گویند.


بعضی از کتاب‌ها، کودکانه و لوس حرف می‌زنند.


و بعضی از کتاب‌ها فقط غر می‌زنند و نصیحت می‌کنند.


بعضی از کتاب‌ها پیش از تولد می‌میرند.


و بعضی تا ابد زنده هستند.


قیصر امین پور ، 1369

پانوشت: با پسرخاله ایمان، رفته بودیم موزه مَلِک، شعر بالا رو نوشته بود؛ این موزه به این صورت است که یک بخش دائمی دارد، مثل سکه و آثار کمال الملک و یک بخش متغیر، این دفعه که رفته بودیم، توی بخش متغییرش، قالی های مصور (چند عکس که داستانی را روایت می کردند)، خوشنویسی و اُسطرلوب بود.

توی بخش خوشنویسی، شعرهایی از حافظ و عطار و سعدی بود که بعضی هاش رو شجریان خونده بود، ایـــــــــنقدر دوست داشتم پسردایی علی بود و با صدای یواش همینجوری که رد می شدیم، آواز می خوند ...

یک دفعه ی دیگه هم که رفته بودیم، توی بخش متغییرش کتاب های طبی ایرانیان بعد از اسلام بود، اونجا هم دوست داشتم پسر دایی بود و احتمالا برایش هم مفید بود.

خدایا ... هرگز نگویمت دستم بگیر ، عمریست گرفته ای رهایم نکن !!!...


به نام خدای حسابگر ، حسابساز، حسابرس و حسابدارِِِ زمين و آسمان و هر آنچه در اوست. هم او که افتتاحيه و اختتاميه همه حسابها و کتابهاست. ترازش هميشه موزون است و موجوديهايش هميشه در فزون. مطالبات مشکوک الوصولی ندارد چه اينکه کسی از قدرت لايزال او نميتواند بگريزد و استهلاک انباشته محاسبه نميکند گويا که در حوزه حسابداری او چيزی بی ارزش نميشود. به کسی ماليات نميدهد و از کسی به ناحق چيزی نميگيرد. نه سهامی است و نه تضامنی. هيچ شراکتی با کسی ندارد تک مالکی است و بی رقيب. هيچ تلفيق و ادغام و ترکيبی در حوزه شخصيتش تعريف شدنی نيست. حسابداری تورمی ندارد چه در نظرش ارزشها تغيير ناپذيرند. حسابداريش آنقدر خالص است که دوره مالی در آن تعريف نا شدنی و واحد پولی در آن بی معناست. شخصيتش حوزه محدودی ندارد و ازل و ابد را در بر ميگيرد. تداومش يک فرضيه نيست يک فرض و حقيقتی محض است. مديريتش حسابداری است و حسابداري اش مديريت که بر مدار عدالت است و به مثقال و ذره هم ميرسد و چيزی در آن از قلم نمي افتد. فضل و بخشش اوست که بر مدار اهميت مي چرخد و سرمايه بندگان اميدواری به اوست. و همان است که رهايی بخش آنان از حساب و کتابش خواهد بود، آنجا که مستجاب مي گرداند دعای برترين انسانها را در حق همه عالم که

الهی عاملنا به فضلک و لا تعاملنا به عدلک

منبع: http://forum.vru.ac.ir/thread-2263.html

نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل

نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد

با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود

صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را


شاعر: سعدی شیرازی | آواز: استاد شجریان | آلبوم: در خیال...

چند شعر زیبا از جناب مولانا


پیوند 1

پیوند 2

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا


من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا

ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان 

 برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه

چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا

 ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا

برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا

 تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

نماهنگ

ای شاهِ بی خیال مست

با توام آیا با من ِ مسکین حواست هست؟

روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران ِ  تهی دست.

تا کنون آیا کنار کودکانت نیمه شب، آشفته خفتستی؟

نه   نه   تو بی غم و مستی.

تا کنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی؟

نه   نه   تو بی غم و مستی.

کجا پای تو تا زانو به گل بودست؟

کجا چشمانت از بار گناهانت، خجل بودست؟

صدای ناله ی دهقان پیری را که می گرید شنیدستی؟

نه   نه   تو بی غم و مستی.

ای شاه بی خیال مست،با توام آیا با من ِ مسکین حواست هست؟

روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دست (مستان همای)

بارگیری