بعضی آدم‌ها جلدِ زرکوب دارند،


بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک.


بعضی آدم‌ها ترجمه شده اند.


بعضی از آدم‌ها تجدیدِ چاپ می‌شوند.


بعضی از آدم‌ها فتوکپی ِ آدم‌های ِ دیگر اند.


بعضی از آدم‌ها صفحاتِ رنگی دارند.


بعضی از آدم‌ها تیتر دارند، فهرست دارند.


و روی پیشانی ِ بعضی از آدم‌ها نوشته اند:


حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.


بعضی از آدم‌ها قیمتِ روی ِ جلد دارند،


بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند.


بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند.


بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت.


بعضی از آدم‌ها را می‌شود توی ِ جیب گذاشت!


بعضی از آدم‌ها نمایش‌نامه اند و در چند پرده نوشته می‌شوند.


بعضی از آدم‌ها خط خوردگی دارند.


بعضی از آدم‌ها غلطِ چاپی دارند.


بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آن‌ها را بفهمیم.


بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت.

" کتاب‌ها مثل ِ آدم‌ها هستند"

بعضی از کتاب‌ها برای ِ ما قصه می‌گویند تا بخوابیم.


بعضی قصه می‌گویند تا بیدار شویم،


بعضی از کتاب‌ها تنبل هستند.


بعضی از کتاب‌ها تقلب می‌کنند.


بعضی از کتاب‌ها دزدی می‌کنند!


بعضی از کتاب‌ها به پدرومادر ِ خود احترام می‌گذارند.


و بعضی حتی اسمی هم از پدر-و-مادر ِ خود نمی‌برند.


بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند.


بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند به دیگران می‌بخشند.


بعضی از کتاب‌ها فقیر اند و بعضی گدایی می‌کنند.


بعضی از کتاب‌ها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند.


و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.


بعضی از کتاب‌ها بیمار اند.


بعضی از کتاب‌ها تب دارند و هذیان می‌گویند.


بعضی از کتاب‌ها، کودکانه و لوس حرف می‌زنند.


و بعضی از کتاب‌ها فقط غر می‌زنند و نصیحت می‌کنند.


بعضی از کتاب‌ها پیش از تولد می‌میرند.


و بعضی تا ابد زنده هستند.


قیصر امین پور ، 1369

پانوشت: با پسرخاله ایمان، رفته بودیم موزه مَلِک، شعر بالا رو نوشته بود؛ این موزه به این صورت است که یک بخش دائمی دارد، مثل سکه و آثار کمال الملک و یک بخش متغیر، این دفعه که رفته بودیم، توی بخش متغییرش، قالی های مصور (چند عکس که داستانی را روایت می کردند)، خوشنویسی و اُسطرلوب بود.

توی بخش خوشنویسی، شعرهایی از حافظ و عطار و سعدی بود که بعضی هاش رو شجریان خونده بود، ایـــــــــنقدر دوست داشتم پسردایی علی بود و با صدای یواش همینجوری که رد می شدیم، آواز می خوند ...

یک دفعه ی دیگه هم که رفته بودیم، توی بخش متغییرش کتاب های طبی ایرانیان بعد از اسلام بود، اونجا هم دوست داشتم پسر دایی بود و احتمالا برایش هم مفید بود.