دمی چند با حافظ
غلام همت آن رند عافيت سوزم
كه در گداصفتى كيمياگرى داند
وفا و عهد نكو باشد ار بياموزى
و گرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند
به قد و چهره هر آن كس كه شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگسترى داند
عيب مى جمله چو گفتى هنرش نيز بگوى
نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند
اى گدايان خرابات خدا يار شماست
چشم انعام مداريد ز انعامى چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردى كش خويش
كه مگو حال دل سوخته با خامى چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
كامگارا نظرى كن سوى ناكامى چند
آن كيست كز روى كرم با من وفادارى كند
بر جاى بد كارى چو من يك دم نكوكارى كند
اول به بانگ ناى و نى آرد به دل پيغام وی
وانگه به يك پيمانه مى با من وفادارى كند
پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيدست بو
از مستيش رمزى بگو تا ترك هشيارى كند
دلبر كه جان فرسود ازو كام دلم نگشود ازو
نوميد نتوان بود ازو باشد كه دلدارى كند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طرارى كند
چون من گداى بى نشان مشكل بود يارى چنان
سلطان كجا عيش نهان با رند بازارى كند
زان طره ء پرپيچ و خم سهلست اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هركس كه عيارى كند
با چشم پر نيرنگ او حافظ مكن آهنگ او
كان طره ء شبرنگ او بسيار طرارى كند
اگر 120 درجه برگردی،متوجه منظور دیگران میشوی