يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم

تو شدى مادر و من با همه پيرى پسرم

تو جگرگوشه هم ازشير بريدى و هنوز

من بيچاره همان عاشق خونين‏جگرم

من كه با عشق نراندم به جوانى هوسى

هوس عشق و جوانى است به پيرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت

پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم

عشق و آزادگى و حسن و جوانى و هنر

عجبا هيچ نيرزيد كه بى‏سيم و زرم

هنرم كاش گرهبند زر و سيم بود

كه به بازار توكارى نگشود از هنرم

سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سيزدهم كز همه عالم بدرم

تا به ديوار و درش تازه كنم عهد قديم

گاهى از كوچه‏ى معشوقه‏ى خود مى‏گذرم

تو از آن دگرى، رو كه مرا ياد تو بس

خود تو دانى كه من از كان جهانى دگرم

از شكار دگران چشم و دلى دارم سير

شيرم و جوى شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت

شهريارا! چه‏كنم لعلم و والا گوهرم

استاد محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)

 

در این لینک(ناگفته هایی از استاد شهریار) ماجرای سرودن این شعر رو بخونید و به عشق ناکام استاد پی ببرید...........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ/ن:به روزم در حافظ خلوت نشين