زمین ایمان آورد و جهان سبز شد...

 

زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه‌ای از دلش سر در می‌آورد و نه پرنده‌ای روی شانه‌هایش آواز می‌خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دست‌هایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.

خدا گفت: به یاد می‌آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم‌کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما…

من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می‌خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟

تو اما بی‌قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو، فاصله‌ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است. فاصله‌ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.

اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه‌ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است.

پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !

و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد.

زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.

نام ایمان تازه زمین، بهار بود.

پ.ن:شاید دیر شده واسه این پست...اما من گفتم سیزده بدر هم در راهه...چه ربطی داشت؟پیدا کنید سبزه فروش را!؟!

پ.ن۲:متن بالایی از خانم عرفان نظرآهاری بود.(محض کپی رایت و از این صبتا گفتم)