باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش


ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش


رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آنچه تدبیر و تأمل بایدش


تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش


با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام

هرکه روی یاسمین و جعد سنبل بایدش


نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید

این دل شوریده تا آن جعد وکاکل بایدش


ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش


کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

(منبع)

دلم رميده شد و غافلم من درويش
كه آن شكاري سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم
كه دل به دست كمان ابرويست كافر كيش
خيال حوصله بحر مي پزد هيهات
چهاست در سر اين قطره محال انديش
بنازم آن مژه شوخ عافيت كش را
كه موج مي زندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد
گرم به تجربه دستي نهند بر دل ريش
به كوي ميكده گريان و سر فكنده روم
چرا كه شرم همي آيدم از حاصل خويش
نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر
نزاع بر سر دنيي دون مكن درويش
بدان كمر نرسد دست هرگدا حافظ
خزانه اي به كف آور زگنج قارون بيش