"شعر ناگفته"


نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار،دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

پ.ن: این سومین وبلاگیه که الان به خاطر قیصر امین پور آپ کردم...حس عجیبی دارم....کاش زودتر از اینها میشناختمشون...

پ.ن۲:

حالا که رفته ای

نامت را بر سنگی می نویسند

و به همین سادگی

زمستان آغاز می شود